|
ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه در اين دنيا براي همه كاري هست كارهاي بزرگ كارهاي كمي كوچك و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست. اگر نمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش اگر نمي تواني خورشيد باشي ، ستاره باش با بردن و باختن ، اندازه ات نمي گيرند هر آنچه كه هستي، بهترين باش نوشته شده توسط علی ساتراپ در 14/6/1388 و ساعت 03:24 | - نظر(0) پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود پدر . با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند : پدر عزيزم، با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني. با عشق *****)پسرت(***** John پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن. نوشته شده توسط علی ساتراپ در 14/6/1388 و ساعت 03:24 | - نظر(0) ___*##########* نوشته شده توسط علی ساتراپ در 14/6/1388 و ساعت 03:24 | - نظر(0) ای همراه مـــــــــن تنــــــها با تو تا اوج عشـــــــق هـم پـــــــــــــروازم با قلب تودلدارمن هم آوازم توهمپـــــــــای من، تنـــها با من هـــــــــــــــــــم آوائـــــــــــــــــــی با درد مــــــــــــــــن، آشنـــــــــــــــائی تکیـــــــــــــــــــه گاهی ، همصــــــــــدائی ما فریاد عشـــــــــــــــــــق، در قلب شــــــــب دلگرمی عاشــــــــــقای بیصــــــــــــدائیــــــــــم ما، دل میبازیم دریادریا ،تابیکران،عاشقای بی پروائیم تو، با مــــــــــــن بمـــــــــــان، ای مهـــــــــــــــــــــربان چون ماه شــــــب در آســــــــمان؛ بر من بتــــــــــــــــــــاب تا بیـــــــــــــــــکران مثـــــــــــــــــل مهتــــــــــــــــــــــاب مــــن تا مـرز جان؛ از عشقمان میسـوزم ای آرام جـــان بر من بتـــــــاب تا کهــــکشــان مثــــل آفتــــــــــاب ما؛ فریــــاد عشـــق در قلــــب شب دلگـــــرمی عاشقــــــــــــای بیصــــــــــــــــــــدائیم ما؛ دل میبازیم دریا دریا تا بیکران عاشقـــــــای بی پــــروائیـــــــــم ای تورؤیـای شبهای مـــــــن عشقو ببین تو چشمای من دستاتوتو دســت من بگذاردرلحظه های دیـدار نوشته شده توسط علی ساتراپ در 14/6/1388 و ساعت 03:24 | - نظر(0) شكسپير : اگر كسي را دوست داري رهايش كن سوي تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول براي تو نبوده دانشجوي زيست شناسي : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... او تكامل خواهد يافت دانشجوي آمار : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زياد است و اگرنه احتمال ايجاد يك رابطه مجدد غير ممكن است دانشجوي فيزيك : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه يااصطكاك بيشتر از انرژي بوده و يا زاويه برخورد ميان دو شيء با زاويه صحيح هماهنگ نبوده است دانشجوي حسابداري : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، رسيد انبار صادر كن و اگر نه ، برايش اعلاميه بدهكار بفرست دانشجوي رياضي : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، طبق قانون 2=1+1 عمل كرده و اگر نه در عدد صفر ضربش كن دانشجوي كامپيوتر : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، از دستور كپي - پيست استفاده كن و اگر نه بهتر است كه ديليت اش كني دانشجوي خوشبين : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن... نگران نباش بر مي گردد دانشجوي عجول : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر در مدت زماني معين بر نگشت فراموشش كن دانشجوي شكاك : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، از او بپرس " چرا " ؟ دانشجوي صبور : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد دانشجوي رشته صنايع : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهايش كن ، اينكار را مرتب تكرار كن نوشته شده توسط علی ساتراپ در 14/6/1388 و ساعت 03:24 | - نظر(0) دارم دغ میکنم تحمل ندارم دیگه خسته شدم دارم کم میارم دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم همش فکر توام همش بیقرارم دیگه اشکی برام نمونده که بخواد برات گریه کنم فدای تو چشام دلم داره باسه تو پرپر میزنه تورفتیو هنوز خیالت با منه بدون تو کجا برم کنار کی بشینم توچشمای کی خیره بشم خودم رو توش ببینم توکه نیستی به کب بگم که چشماشو روم نبنده به کی بگم یکم نازم کنه که بِم نخنده بدون تو باکی حرف بزنم دردت بجونم تواین دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم به جون چشات از تموم این زندگی سیرم تو که نیستس همش آرزو می کنم بمیرم آرزو می کنم بمیرم !!!!!!!!!!اين شب ها!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!چشم هاي من خسته است!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!گاهي اشك!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!گاهي انتظار!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!اين سهم چشم هاي من است!!!!!!!!!! نوشته شده توسط علی ساتراپ در 14/6/1388 و ساعت 03:24 | - نظر(0) دنیای من چشمای من این عمر من ، این دله من می سوزه گریه نکن دروغ می گی میدونم این چند روزه تو هم مثله همه میریو منو تنهامیزاری عاشق نبودی میدونم عشقتو هر جا می زاری برو برو هر جا بگو که یار من دیوونه بود عاشق نبودی می دونم بودن من بهونه بود برو برو هر جا بگو که یار من دیوونه بود عاشق نبودی می دونم بودن من بهونه بود امّا بازم این دله من عاشقشه اونو می خواد میمیرم ازجای خالیش اگه بره دیگه نیاد یادته بهم گفتی: """""""""" سلام کسی که تو دلم درخشید من دیگه دوستت ندارم ببخشید من واسه اون که دوست ندارم نمی تونم شاخه گل بیارم بین تو و اون روزا کلی فرق تو آسمونت پر رعدوبرق نه مهربونی نه واسم می خندی هر ردی رو می زنم می بندی کو اون همه شعر های عاشقونه کی بهم می گفت سلام بهونه از چشم من افتادی نازنینم دوست ندارم دیگه تو رو ببینم اگه دلت همین حالا بشکنه بهتر از آوارگی های منه من کسی رو می خوام که عاشق باشه اول و آخرش شقایق باشه من کسی رو می خوام که نیست مثل تو پشیمونم دوست ندارم برو پشیمونی کرچه نداره سودی خوب شد که فهمیدم بدی به زودی """""""""""" اما یادت باشه من بد نبودم چون یه عشق پاک برات ساختم نوشته شده توسط علی ساتراپ در 14/6/1388 و ساعت 03:24 | - نظر(0) روزی روزگاری اهالی یک دهکده تصمیم گرفتند برای نزول باران دعا کنند .در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یک دختر بچه با خودش چتر آورده بود . واین یعنی ایمان نوشته شده توسط علی ساتراپ در 14/6/1388 و ساعت 03:24 | - نظر(0) خدايي كه همه دلها به نام تو اغاز ميشود و همه عشقها از نگاه تو سر چشمه مي گيرد ! ای فرمودی خدايي كه واژه ها را آفريدي و به درختان توفيق دادی كه مداد ! بشوند و به كاغذ ها همنشيني با شعر ها را عطا اي خدايي كه براي خوشبختي در ياها باران را دمادم فرو فرستادي و به خاطر ! گل روي خورشيد به كوهها گفتي هرگز راه نروند!يك روزه دروازه هاي ابديت را به روي من باز كن . بگذار كمي ! در كوچه هاي بهشت بياسايم اي خدايي كه سراغت را از شمعها مي توان گرفت و ستاره ها به شوق تو ميدرخشند! اي خدايي كه همه آلاله ها تو را مي خوانند و همه جاده ها دوست دارن به تو ختم شوند! روح مرا مثل پر پروانه ها زيبا كن و مرا در ميان گرگهاي نفس و گناه تنها مگذار ! اي خدايي كه تمام باغها زيبا تري و زيبايي آفرينه ها را دوست داري ! اي خدايي كه گلها را همسايه دائمي من قرار دادي تا روزهاي خوشبوي ازل را فراموش نكنم ! اي خدايي كه هر روز هر شب پشت پلكهايم مي آيي و چشمهايم را با خود به ملكوت مي بري ! دلم مالا مال از عشق آيينه ها كن و ابر هاي مسافر را به سوي باغچه ام بفرست! نوشته شده توسط علی ساتراپ در 14/6/1388 و ساعت 03:24 | - نظر(0) تومسجدهمه دستا شونو برده بودند بالا همه سعس می کردند از دست بغل دستی شون بالاتر بره امّا یکی دستشو نبرده بود بالا آره نبرده بود بالا سرشو انداخته بود پایین و فقط گریه می کرد هر کی بهش یچی می گفت یکی می گفت فراریه یکی می گفت بی کاره یکی می گفت حتما درموندست یکی میگفت یا مریضه یا مریض داره یکی می گفت................................ همه اینا روخودشم می شنید امّا..................... امّا هیچکس نمی دونست که او شرمش می شه دستهایی که پراز شرمه جلو خدا دراز کنه هیچکس نمی دونست بارتوبه خیلی سنگینه براش آره اون شرمش می شد چشم هایی که پراز ناپاکی بود رو به او بدوزه آره اون شرمش می شد گوشایی که تازه فهمیده بود صدای سحری خونه همسایه یعنی چی که با صدای خدا همیشه پرمی شد آره اون تازه فهمیده بود که چرا به پسر همسایه رویه روییشون می گفت حاجی امّا خودش حاجی نبود آره انگار تازه فهمیده بود که چراباباش تحویلش می گرفت امّا معنای اون نگاه سردشو تازه فهمیده بود آره تازه فهمیده بود که چرا باباش همش برای نماز صبح بیداره آره تازه فهمیده بود که چرا وقت اذان صبح با اذان تو گوشش بیدار میشه « آره تازه بیدار شده بود. » اغلب فکر می کنیم چون خیلی گرفتاریم........... به خدا نمی رسیم اما واقعیت اینه که چون به خدا نمی رسیم خیلی گرفتاریم. شاید ... نوشته شده توسط علی ساتراپ در 14/6/1388 و ساعت 03:24 | - نظر(0) نوشته های پیشین
|
نوشته شده توسط علی ساتراپ در 14/6/1388 و ساعت 03:24 | - نظر(0)